نوشته شده توسط : ar

ازخدا پرسیدم ..........خدایا چطور می توان بهتر زندگی کرد؟

خدا جواب داد ،گذشته ات رابدون هیچ تأسفی بپذیر .با اعتماد زمان حالت را بگذران وبدون ترس برای آینده آماده شو ،ایمان را نگه دار وترس را به گوشه ای انداز .

شک هایت را باور نکن وهیچ گاه به باورهایت شک نکن زندگی شگفت انگیز است فقط اگر بدانید که چطور زندگی کنید .

مهم این نیست که قشنگ باشی ،قشنگ این است که مهم باشی !حتی برای یک نفر.

مهم نیست شیر باشی یا آهو ،مهم این است که با تمام توان شروع به دویدن کنی .کوچک باش وعاشق ،که  عشق می داند آیین بزرگ کردن را.

بگذار عشق خاصیّت تو باشد نه رابطه ی خاص تو با کسی .موفقیت پیشرفت است نه به نقطه ی پایان رسیدن .

فرقی نمی کند گودال آب کوچکی باشی یا دریای بیکران ،....زلال که باشی آسمان در توست.



:: بازدید از این مطلب : 297
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : چهار شنبه 24 آبان 1391 | نظرات ()
نوشته شده توسط : ar

 

در زلزله ی "سی چوان"چین، وقتی گروه نجات یک زن جوان را زیر آوار پیدا کرد، او مرده بود اما کمک رسانان زیر نور چراغ قوه چیز عجیبی دیدند!!

 

زن، با حالتی عجیب روی زمین زانو زده وحالت بدنش زیر فشار آوار کاملا تغییر یافته بود.ناجیان تلاش می کردند  جنازه ی او را بیرون بیاورند که گرمای موجودی ظریف را احساس کردند.چند ثانیه بعد سرپرست گروه نجات،      دیوانه وار فریاد زد:بیایید ! بیایید اینجا ! یک بچه اینجاست...

 

 

وقتی آوار از روی جنازه ی مادر کنار رفت،نوزاد سه یا چهار ماهه ای از زیر آن بیرون کشیده شد.نوزاد کاملا سالم و در خواب عمیقی بود. او در خواب شیرینش نمی دانست چه فاجعه ای، وطنش را ویران کرده و مادرش هنگام حفاظت از او،قربانی شده است.

 

 

 

مردم وقتی بچه را بغل کردند ،یک تلفن همراه از لباسش به زمین افتاد که روی صفحه ی آن این پیام دیده می شد:

 

 

 

"عزیزم،اگر زنده ماندی،هیچ وقت فراموش نکن که مادرت با تمامی وجودش دوستت داشت..."

 

  مادر،بهشت من همه ی آغوش گرم توست.

 



:: موضوعات مرتبط: داستان ها , ,
:: بازدید از این مطلب : 242
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : چهار شنبه 24 آبان 1391 | نظرات ()
نوشته شده توسط : ar

 

مرد جوانی خود را به مطب دکتر "وینسنت پیل " رسان وگفت:

 

 

_دکتر پیل،لطفا کمکم کنید ،من از پس مشکلات زندگیم بر نمی آیم.

 

 

دکتر پیل پاسخ داد : من الان باید برای سخنرانی در کفرانسی بروم؛ اما اگر منتظر بمانید، پس از پایان مراسم، جایی را به شما نشان خواهم داد که در آن هیچ کس، هیچ مشکلی ندارد!

 

 

مرد جوان گفت: اگر این کار را بکنید ،به هر قیمتی که شده خود را به آنجا خواهم رساند.

 

 

سخنرانی به پایان رسید ...دکتر پیل مرد جوان را به قبرستانی در همان حوالی برد وگفت: نگاه کن! در اینجا بیش از صد هزار نفر اقامت دارند وهیچ کدامشان،کوچکترین مشکلی ندارند. آیا مطمئنی که می خواهی به اینجا بیا یی؟




:: موضوعات مرتبط: داستان ها , ,
:: برچسب‌ها: مرگ , مشكلات ,
:: بازدید از این مطلب : 245
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : چهار شنبه 24 آبان 1391 | نظرات ()

صفحه قبل 1 صفحه بعد